محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

دارم یه ساله میشم :)

سلام به همگی گل پسر ما دیگه یازده ماه رو تموم کرده و به امید خدا عیدفطر یک ساله میشه. کلی اداها و رفتارهای جدید پیدا کرده که خب هر کی مادره میدونه فرصت نوشتن نمیشه. از درآوردن صدای عطسه من گرفته تا تکرار کلمه اه و آبه و بابا و ماما و دد و بابای کردن و هورا کردن و کلی کار دیگه با هر کدومشون کلی ذوق میکنم. گاهی به دقت نگاهش میکنم و اصلا باورم نمیشه که این پسر منه و داره چقدر زود زود بزرگ میشه. انگار همین دیروز بود که آرزوی چهاردست و پا رفتنشو میکردم و امروز از بس شلوغه میگن کاش بشینه یه جا و با یه چیز بازی کنه و بزاره به کارم برسم. اما همین که دفتر یا برگه یا لپ تاپ دستم میگیرم میاد و بیچاره ام میکنه       ...
6 تير 1394

هفت ماهگی پسمل

سلام بعد از ماهها الان که پسملم تو خوب نازه و مامانش حوصله نداشت درس بخونه، فرصت کردم بیام یه مطلبی بنویسم. البته هر لحظه ممکنه محمدطاها بیدار شه و مجبور شم برم  این گل پسر ماه دیروز هفت ماهشو تموم کرد و پا گذاشت به هشت ماهگی. دیروز صبح که میرفتم سر کار داشتم با خودم فکر میکردم که به قول مریم جون، چه زود میگذره و بعدش دلت برای بچه تر بودن هاش تنگ میشه. محمدطاها که تازه به دنیا اومده بود، خاله مریم و امیرعلی اومده بودن پیشش. مریم خیلی ذوق داشت و میگفت دلم برای اینقدی های امیرعلی تنگ شده. من تعجب مبکردم. چون دوست داشتم محمدطاها زودی بزرگ شه و مثل امیرعلی چهاردست و پا بره. حالا حدود دو هفته ای است که محمدطاها نصفه نیمه چهار دست و پا...
28 بهمن 1393

گل پسرم خوابید..

گاهی احساس میکنم با نگاهش داره باهام حرف میزنه، با خنده هاش داره بهم قوت قلب میده. وقتی خیلی غرق افکارمم و دارم بهش نگاه میکنم یه خنده معناداری میکنه و بیشتر از همیشه شیطنت میکنه، انگار میفهمه که دل نگرانم و میخاد منو از عمق افکارم بیرون بیاره. خیلی وقتها باور نمیکنم هنوز بچه است و متوجه نیست. احساس میکنم حرفهامو میفهمه و باهام همنوایی میکنه. امروز من و باباش هر دو با لپ تاپ هامون مشغول کارهامون بودیم و محمدطاها در حال بازی با جغجغه اش، همیشه وقتی زیادی تنها میمونه شروع میکنه به جیغ و دادهای منقطع که بیشتر از گریه شبیه صدا زدن هستن. این دفعه هم حوصله اش سر رفت، بغلش کردم و گذاشتمش رو پاهام تا تکونش بدم و بخوابه. از ظهر خوب نخوابیده بود، بن...
15 آبان 1393

یه عالمه حرف

سلام پسرم، نور چشمم، امید قلبم من هم مثل مامان خیلی دلم برات تنگ شده. ولی مثل مامانت نمی‌تونم بگم که بی‌تابی بکنم. به هر صورت باید یکی باشه که تکیه‌گاه باشه. برای اومدنت دارم روزها رو می‌شمرم. نمی‌دونم وقتی که چشمم به چشمات بیوفته چه حالی پیدا می‌کنم. همش وقتی بچه‌هایی رو می‌بینم که یکم بزرگ شدن با خودم فکر می‌کنم که روزهای بزرگ شدن تو برای ما چطوری خواهد بود. انتظار سخته. ولی شوق دیدنت برامون آسونش می‌کنه. کلی حرف برات دارم.
22 خرداد 1393

خرید برای پوسرم :)

سلام مامانی، دیروز رفتیم یه سری دیگه از خریدهاتو با خاله سیما و بابایی انجام دادیم. یه گهواره برات خریدیم و یه عروسک مار پیچی. مبارکت بااااااشه  همین که رسیدیم خونه گهواره تو درست کردیم و تورشو آویزون کردیم، تازه عروسکم گذاشتیم روش. خیلی نازه مامانی. البته جنس های بهتر هم بود اما چون از نظر کارایی فرقی با اینی که ما خریدیم نداشت ترجیح دادیم قناعت کنیم و اینو بخریم. کلا معتقدیم که اگه از همون اول همه چیز رو با بهترین کیفیت برات بخریم ممکنه بعدا قدرشونو ندونی، اما اگه هر چیزی رو به موقعش بخریم و خودتم تو پروسه خریدش باشی حتما بیشتر حواست میشه که تو نگهداری وسایلهات کوشا باشی  راستی یه ماهیتابه مسی کوچیک دیدیم که خیلی خوشگل ...
21 خرداد 1393

حال این روزهای مامانی

این روزها راه رفتن و نشستن و پاشدن برام سخت شده، وقتی چهارزانو نشستم و میخوام بلند شم، باید یه دور قمری بزنم تا بتونم بلند شدم! بعضی وقتها هم به مثانه ام فشار میاری و خیلی بد تیر میکشه. قربون شکل ماهت، واسه چی مامانو اذیت میکنی؟ :) اما شکر خدا تو خوابیدن مشکل ندارم، فقط موقع پهلو به پهلو شدن باید پاشم و بعد برگردم، که این کار موقع خواب شیرین برام سخت میاد ;-) اما خیلی ها بهم میگفتن که ماه های آخر نمیتونی راحت بخوابی، من این مشکل رو ندارم. اتفاقا فقط دنبال به فرصتم که بخوابم، هر چی میخوابم بازم از خوابم کم نمیشه!! :) گاهی فقط دردهای مبهمی که شبیه دردهای کیست قبل از عملم هستن تو پهلوهام و زیر جناق سینه اذیتم میکنن، این دردها نگرانم میکنن. ا...
13 خرداد 1393

ادامه ماجرای گل پسرم

با اینکه نمیخواستم به عزیز بگم که تو تو دلم هستی و داری بزرگ میشی، اما وقتی نگرانی شو دیدم دلو زدم به دریا و بهش گفتم. آخه فکر میکرد خدای نکرده مشکلی هست که ما نی نی نداریم. خب ما هم برنامه خاص خودمونو تو ذهنمون داشتیم و خب بقیه جور دیگه ای فکر میکردن. دو سال اول که من دانشجو بودم و بین زنجان و تهران در رفت و آمد. اونوقت دیگه آوردن نی نی و نگه داشتنش خیلی سخت میشد، در حالی که من و بابایی هنوز طعم زندگی مشترک بی دغدغه رو نچشیده بودیم... تا به خودمون میومدیم،جمعه میشد و من باید بار و بندیل سفر به تهران رو می بستم و بعدشم تا چهارشنبه درگیر دانشگاه بودم.  گاهی از یه پارک رفتن بقیه تو عصر جمعه حسرت میکشیدیم، واقعا تو اون دوران سخت بود. یادمه...
4 خرداد 1393

روزی که فهمیدم قراره پا بذاری تو دنیای ما

عصر روز ۲۹ آبان بود و تو اتاقم تو دانشگاه بودم. نمازمو که خوندم از خدا پرسیدم که خدایا امروز قراره چند تا خبر خوب بهم بدی؟آخه اون روز قرار بود برم امتحان رانندگی و بخاطر علايم موجود :) میخواستیم بی بی چک بخریم. داشتم حالت های مختلف این دو اتفاق رو بررسی میکردم. چون همیشه تو رانندگی استرس داشتم، دوست داشتم حتما قبول شم. خبر اومدن یه نی نی هرچند غافلگیرانه، ذوق عجیبی در من ایجاد میکرد. نمیدونستم تا شب قراره چه اتفاقی بیافته. سپردم به خدا و رفتم برای امتحان رانندگی. دلیلشو نمیدونم اما با اینکه افسری که امتحان میگرفت خیلی آروم و مهربون بود، بدجور استرسی شده بودم. طوری که دستام میلرزید. امتحان که دادم افسر بخاطر عدم دقت و استرس ردم کرد. یه دوبله ...
19 ارديبهشت 1393
1